نتیجه ی دستگیری از سائل یا رد آن!

بسم الله الرحمن الرحیم

وَالَّذِینَ فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ (24) لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ (25) / معارج

 

 

در شهر بلخ(افغانستان کنونی) زن و شوهر سیدی زندگی میکردند که چند فرزند داشتند. پس از مدتی شوهر از دنیا رفت و زن او با چند فرزند یتیم تنها و بی سرپرست ماند. فقر و تهیدستی بر این خانواده فشار آورد. آن زن دست بچه های یتیمش را گرفته و به شهر پرجمعیت سمرقند رفت. هوا بسیار سرد بود. این بانو در آن شهر کسی را نمی شناخت. ناچار به مسجد شهر آمد و پس از نماز به امام جماعت گفت: امشب به یتیمان سید من پناه بده و اتاقی را در اختیار ما بگذار تا از سرما محفوظ بمانیم. امام جماعت گفت: شاهدی بیاور که سید هستی و راست میگویی! اما آن مادر دید در آن شهر غریب کسی او را نمی شناسد تا برای او شهادت دهد. از امام جماعت مایوس و ناامید شد و دست کودکان یتیمش را گرفت و از مسجد بیرون آمد.

 در کوچه ها به دنبال پناهگاهی می گشت تا اینکه به خانه ی مجلل و باشکوهی رسید که نگهبانانی در کنار آن خانه ایستاده بودند. پرسید این خانه ی کیست؟ گفتند: خانه ی نگهبان شهر داروغه(رئیس شهربانی است). آن بانو خود را به داروغه رسانید و جریان خود را برای او شرح داد و تقاضا کرد که به او پناه بدهد. داروغه با اینکه فردی مجوسی(زرتشتی) بود بی درنگ دستور داد تا خانه ای گرم و لباس و غذا در اختیار آن زن قرار دهند و از او کاملا پذیرایی کنند. آن مادر در هنگام غذا خوردن به بچه ها گفت: قبل از اینکه غذا بخورید در حق این مرد که به ما احسان نمود دعا کنید! آنها دستان خود را به سوی آسمان بلند کردند و زن عرض نمود: خدایا! این مرد امشب به ما احسان کرد تو را به اجداد پاکمان این مرد را از دنیا مبر بعد از آنکه نور اسلام بر قلبش بتابد و مسلمان شود!

امام جماعت مسجد همان شب در خواب دید قیامت برپا شده و در صحرای محشر همه تشنه اند و به کنار حوض کوثر می روند تا آب بیاشامند. او نیز به سوی حوض کوثر حرکت کرد. دید رسول خدا(ص) و حضرت علی(ع) و امام حسن(ع) در کنار حوض کوثر هستند به رسول خدا(ص) عرض کرد: من امام جماعت و عالم فلان مسجد هستم مسلمان و مروج دین اسلام می باشم به من آب بده! اما رسول خدا(ص) به او اعتنایی نکرد. او بار دیگر تقاضای خود را تکرار نمود و افزود: من زحمت بسیاری در نشر دین کشیده ام به من لطف کنید! رسول خدا(ص) با چهره ی خشمگین به او فرمود: تو اگر این کارها را کرده ای برو شاهد بیاور!!! عرض کرد: اکنون در اینجا چگونه شاهد بیاورم؟ پیامبر اکرم(ص) فرمود: آن زن سیده با چند کودک یتیم در شهر غریب از کجا برای تو شاهد بیاورد؟! سپس فرمود: به بالا نگاه کن! او نگاه کرد قصر بسیار باشکوهی را دید رسول اکرم(ص) به او فرمود: این قصر مال کسی است که اکنون آن زن و بچه هایش در خانه ی او هستند.

 آن عالم از خواب  بیدار شد و زود متوجه ی خطای بزرگ خود شد. برخاست و از خانه بیرون آمد و به دنبال آن زن گشت.  پس از مطلع شدن به خانه ی داروغه رفت . به داروغه گفت: آمده ام تا آن زن علویه را به همراه کودکانش به منزل خود ببرم اینجا برای آنها مناسب نیست. داروغه گفت: آقا ببخشید اگر بخاطر آن قصر است که در عالم خواب دیده ای من هم در خواب آن را دیده ام سوگند به خدا من و افراد خانواده ام همه به دست این بانو مسلمان شده ایم!

 

منبع: کتاب حکایات آسمانی

مولف: فاطمه محمدی

/ 0 نظر / 6 بازدید