جنگ نابرابر خلیج فارس

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

جنگ دریا با خشکی فرق داشت. گاهی کیلومترها از ساحل دور می شدیم، نه تپه ای، نه سر پناهی.همه اش توکل بود، همه اش.

 

 ××××××××××

 

به آنها که توی قایق کار میکردند، جاشو میگفتند. یکیشان که آدم با تجربه و سن و سال داری بود، مرتب سر بچه ها غر می زد. میگفت "شما چه طور جاشویی هستید؟" پرسیدم "حاجی، چقدر طول می کشه یه جاشو توی کارش اوستا بشه؟"

گفت "پنج سال"

گفتم "ناخداشدن چی؟"

گفت "حداقل ده سال، شاید هم پونزده سال"

- خب، خدا خیرت بده، این برادرا فقط هفت روز آموزش دیده ن، هفت روز.

باورش نمی شد.

 ××××××××××

 

حتی یک کلاه حصیری هم نداشتیم. دعا میکردیم باد بوزد. باد هم که می آمد، دریا به هم می ریخت. آنقدر بالا و پایین می شدیم، که حالمان به هم می خورد.

 ××××××××××

 

قایق ها خیلی تکان می خوردند. خوب نمی توانستیم نشانه بگیریم. یک عده از بچه ها خوب نشانه می گرفتند، کار بلد بودند. دستشان که روی ماشه می رفت، بلند می گفتند یا زهرا.

 

 ××××××××××

 

روزهای اول با خودم می گفتم "پیشونی بند دیگه چیه؟ به چه درد می خوره؟ "شب عملیات که شد، دیدم سرِ پیشانی بندِ یا حسین دعوا است.عین بچه ها دعوا می کردیم.

 

 ××××××××××

 

برای عملیات جلسه ای اضطراری گذاشته بودیم. همه سکوت کرده بودند. کسی حرف نمی زد. هق هق اولین نفر که بلند شد، بقیه هم زدند زیر گریه. بلند بلند گریه میکردند. وقتی مهدوی بود، همیشه اول قرآن میخواند.

 ××××××××××

 

بعد از مدت ها راضیش کردیم چند روز برود مرخصی. ساکش را بسته بود. آمد خداحافظی کند، فهمید ماموریت جدید به مان داده اند، نرفت. ماند. هر چه کردیم، نتوانستیم برش گردانیم، حتی جنازه اش را.

 

 ××××××××××

 

دلم برای همه چیز تنگ شده، حتی آن رادیوی دوموج کوچک. تا صحبت های امام(ره) شروع میشد، دورش جای سوزن انداختن نبود.

 

منبع:  روزگاران(کتاب جنگ دریایی)

مولف: حامد انتظام

/ 0 نظر / 6 بازدید