یاد باد آن روزگاران...

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یا باید قید نفت و کشتی هامان را می زدیم یا با همان چیزهایی که داشتیم، از پسشان بر می آمدیم. راه دوم را انتخاب کردیم.

همین قایق های معمولی را دست کاری کردیم، تبدیل شدند به قایق های تندرو!

اسمشان را گذاشتیم عاشورا.

 

*********************

 

فقط چند مایل با ناو بریجتون فاصله داشتیم. وقتی که مین ها را توی آب کار می گذاشتیم، هم آنها ما را می دیدند، هم ما آنها را.

کانال احمدی هم بزرگ بود، خیلی بزرگ. حداقل بایستی هزارتا مین می گذاشتیم تا بلکه یکیش به کار بیاید. چهار پنج تا بیشتر نداشتیم!!

 

*********************

 

دست کم صد و پنجاه نفر بودند و ما سه نفر!!!

آنها روی عرشه ی کشتی، با موتور می رفتند و می آمدند، قایق ما جای تکان خوردن هم نداشت.

وقتی ایست دادیم به شان، با تعجب از آن بالا نگاهمان می کردند.

بعضی هایشان هم خندیدند و رفتند. اخطار دوم و سوم را هم دادیم، فایده نداشت.

رادارشان را که با آر پی جی زدیم، حساب کار دستشان آمد، سرعت کشتی را زیاد کردند.

 

*********************

 

بعد از قطع نامه، با خودم عهد کردم بروم دانشگاه.

میخواستم جنگ را خوب یاد بگیرم، مخصوصا جنگ دریایی را، اما هر چه خواندم، کمتر فهمیدم.

هیچ کدامش با کارهایی که توی جنگ کرده بودیم جور در نمی آمد!

 

*********************

 

حالا که جنگ تمام شده است، مدام می روم سرش داد میکشم.

فقط گوش میدهد. اسم بچه ها را که می برم ، موج هم نمی زند.

انگار از خجالتش است.

 

 

منبع: روزگاران(کتاب جنگ دریایی)

مولف: حامد انتظام

/ 0 نظر / 28 بازدید